رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

نی نی در هفته 12

نی نی  عزیزم خیلی بزرگ شدی دیگه چیزی به پایان ماه٣ نمونده من از این بابت خیلی خوشحالم اخه دیگه خطرات سقط کم میشه.الان اندازه لیمو ترش هست شبیه یک انسان کامل هست چشمهای دو طرف صورتش شکل گرفته امروز برای اولین بار صدای قلبتو شنیدم صدای قلبت بهترین صدای زندگی بود اوای که نمی توان با چیزی تشبیه کردبا شنیدن صدای قلب مهربونت ارامش عجیبی تو وجودم قرار گرفته
30 بهمن 1390

تکون خوردن نی نی گولی من

پسر عزیزم این روزها خیلی لگد میزنی  تا لگد میزنی از جام میپرم اخه مامانی خیلی تکون خوردن هاتو دوست دارم هر شب بابایی دست هاشو میزاره رو شکمم وقتی لگد میزنی دست بابایی هم میپره بالا .ما هر شب با تکون خوردنت و لگد زدنت بازی میکنیم   ...
30 بهمن 1390

وارد 6 ماهگی شدم

امروز ٢٥ بهمن بود وقت دکتر داشتم مامان جونی گفت خیابونها شلوغ میشه منم میام دکتر  بالاخره باهم رفتیم دکتر  تا  صدای قلبت تو اتاق پیچید مامان جون همینجور اشک میریخت خیلی احساساتی شده بود منم بغض کردم مامانی شکم کوچولویی داره اصلا معلوم نیست که شما تو دلمی به دکترم گفتم اخه چرا اینقدر کوچولو هست خانوم دکتر گفت رستم که نمیخوای بیاری اندازه اش   خوبه ماه اخر شکمت بزرگ میشه اخه میترسم  خیلی کوچولو باشی دوست داررررم بوووووووووووووووووووووس ...
30 بهمن 1390

هفته 20 رادوینم

امروز رفتم دکتر صدای  قلب قشنگتو شنیدم صداشو با گوشی ضبط کردم  اوردم به بابا جون نشون دادم صداش شبیه لشگر اسبها بود صدای قلبتو به همه دادیم تا گوش کنن .عزیز دل مامان و بابا دوستت داریم ...
30 بهمن 1390

اولین عکس نی نی من

عزیزم این اولین عکس زیبا از تو مهربونم هست.ما خیلی عکستو دوست داریم و همش بهش نگاه میکنیم وخودمونو با این دلگرم میکنیم تا موقعی که خود نازت بیایی تو بغلم. امروز 29 اذر ماه بود که وقت سونوگرافی داشتم با بابایی رفتیم مطب دکتر جلولی اینقدر شلوغ بود که باباجون رفت تو ماشین گلم خیلی استرس داشتم اخه میخواست بگه که این کوچولو پسره یا دختر.بلاخره نوبتم شد و رفتم تو اتاق دراز کشیدم اقای دکتر  کاری کرد شما خودتو نشون ندادی یک کوچولو شکممو فشار داد گفت این پسره خیلی اخمو هست گفت بلندشو که پسرت از الان شیطونه.قربونت بره مامانی. تا اومدم به بابایی گفتم که پسر دار شده کلی ذوق کرد اخه از قبل هم میگفت پسر میخوام منم شرطی بسته بودم رو باختم اخه ...
29 بهمن 1390

پسرم دوست دارم

تو در لحظه لحظه های زندگی من سهیمی..در شادی هایم در نگرانی هایم وحتی در این روزهای خاکستری میخواهم بودنت را فقط در روزهای ارامم شریک کنم این روزها را حاشیه بزن برای این روزهایم دعا کن دعا کن باران بباره... عزیزم تو برای من همان قطره بارانی... تمام سهم من از اسمون..... باریدنت برایم زیباست..تمام سختیها فدای چشمان معصومت قطره اسمونم دوست دارم ...
29 بهمن 1390

تولد بابا جون

شکوفه بهارم امروز ٢٣ اذر تولد بابایی هست و وارد ٣٠ سالگی شدو من بهترین روزهای زندگیمو از ٢٨ سالگی با اون می گذرونم بابا جون خیلی مهربونه و من میدونم با اومدنت خیلی مهربونتر هم میشه اخه میدونی خیلی بچه دوست داره. ووقتی تو بیای زندگیش تو میشی. این روزها برای بابایی دعا کن اخه روزهای سختی رو داره میگذرونه دعا کن تو کارش موفق بشه ما میخواهیم برای تو پدر مادر خوبی باشیم وتو هم به ما افتخار کنی.   ...
29 بهمن 1390

دومین خرید

عزیزم ٣ روز پیش مامان جون(مامان بابایی)رفت قشم .برای شما کلی خرید کرده  کوچولو من فقط هنوز ما نمیدونیم که دختری یا پسر.مامانی میگه دختر ولی بابای میگه پسر هستی   اینم عکسهای  لباسهای کوچولوی ما ...
29 بهمن 1390

اولین حالت تهوع مامانی

گلم امروز احساس کردم که تو واقعا تو دلم هستی اخه هر روز صبح حالت تهوع دارم کم کم داری خودتو نشون میدی دیگه شیطون شدی  عزیزم این روزها خیلی ضعف میکنم  خواب الو شدم عشقم منتظرم که بیای تو بغلم ...
28 بهمن 1390